لیبی
برای من و قذافی
از عمق تابستان تا بُستان های عقیم طرابلس
نقب است که می زنیم
بقیه با عقبه ی خاموش
پشت این صفحه که پسرم تمرین موسیقی است همدیگر راملاقات. . .
من از کودکی هایم با لیبی لبی شکافته سراغ دارم
از " آنتونی کوئین " که پدر بزرگم
بود وقت وضوی با زنجیر
و وقتی که دست می کشید به موهای پسرم
و با صدای " احمد رسول زاده " می گفت
: علی ی ی . . . علی ی ی . . .
لیبی برای من جلوی نانوایی طعمِ " ایرنه پاپاس " بود زیر چادر عربی
و نان برشته ای که از سیم خاردار می
گزشت
و توی تفنگ بازی
من اولین ایرانی بودم که جلوی عراقیای کوچه پُشتی
زانویم را با طناب می بستم
تا بوی لیبی و سینما از لای موهای " مصطفا عقاد "
فرار نکند
و در کلاس ریاضی
لیبی برای من لبی شکافته بود و سوزش بنا گوش
از سیلیِ " گِرازیانی " به گونه ی
" اسماعیل "
که " عمر مختار " را از زیر رادیکال گریزانده بودم !
-خب ! . . .
بسّه دیگه . . . شِرّو وِر نگو . .
.
تعظیم بفرما !. . . این جا طرابلس . . . میدان سبز
خدات عمر طویل دهاد " معمر" !
سر صاف سیف الاسلام سلامت
که مرا از کابوس حمله ی ایتالیا به " کُفرا
" رها کرد
بیضه ات مُطلّا سرهنگ !!
من هم اگر 13 لعبت جنگی چسبانده بودم به خودم (برای حفاظ البته!)
سالی 13 کودتا می کردم
خدا می داند چه کیفی دارد
دیکتاتوری!
لیبی و همه ی موش های معتادش به فدایت سرهنگ!
الهی ذوب شوند در صدایت . . . بالرّوح . . . بالدّم . . . .
-
این جا طویله نیست
هیچ کس حق گُه خوردن ندارد اِلا سیدی مُعمّر!
دیمُقراطی می خواهید؟
بروید کوچه پشتی زیر زمین های "باب العزیزیه"
شلوارتان را هم تا نیمه پائین بکشید! به نوبت . . . . !
اینجا ایران است امّا برگشته ام به خواب های دوبله به فارسیِ
خودم
سکانس بعد را با هم پلک نزنیم :
عمر مختار- پدر بزرگم که معلم قرآن بود- از
چارپایه بالا
(سیدی مُعمر! برو پائین. . . توی
سوراخ. . . )
میلیون ها نَفَس به صفحه ی تلویزیون نزدیک
عرب و عجم
از طرابلس و قاهره و صفعا
تا منامه و دمشق و طهران!
چشم به چارپایه!
طناب به گردن پدر بزرگ
تلخندِ عمرمختار به پسرم علی میان تماشائیان سوگوار
(سیدی مُعمر! موش ها همه جا را گرفته اند
سَرَت را از سوراخِ سِرت بلند نکنی هاا ا. . . )
لگدِ محکم به چارپایه. . . .
(آاا ه ه ) ِ چند صد میلیونی بیرون می پرد
علی، عینک پدر بزرگ را از جلوی چارپایه ی تلویزیون برمی دارد و می
رود
(
تمام!. . . سیدی مُعمر. . . کُشتندش. . . . راحت باش. . . )
صدایت از سوراخِ سِرت عصبانی بود
که تابستان طرابلس را تاریک و گرم کرد
لیبی برای تو چه بود سرهنگ؟
وقتی صدها هزار ایرنه پاپاس در خیابان ها
از مرگ
موشِ گونه ات کل کشیدند!
کوچه پر از تابستان غریبی بود
که بهار
با لهجه ی عربی از آن می گزشت
علی عینک می زند و از تمرین اش سرود سرازیر است
گوش تیز می کنم :
-
به خویشان. . به دوستان. . . به یاران آشنا. . . .
از دهان پسرم
"بهاران ِ" فارسی
لای موهای جو گندمی ام می گزرد
شاید که :
" خجسته باااااااد
"
سعید محمد حسنی
بهبهان - 28 مهر 90
(روز مرگ قذافی)