" فارسی حدود من است "
به بازار نشر آمد.
انتشارات بوتیمار
چاپ اول 1391
این مجموعه هم اکنون در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران موجود است
آدرس غرفه : شبستان- راهرو 14 - غرفه ی 34
فروش اینترنتی خدمت دوستان متعاقبن اعلام می شود.
ادبی - هنری
" فارسی حدود من است "
به بازار نشر آمد.
انتشارات بوتیمار
چاپ اول 1391
این مجموعه هم اکنون در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران موجود است
آدرس غرفه : شبستان- راهرو 14 - غرفه ی 34
فروش اینترنتی خدمت دوستان متعاقبن اعلام می شود.
لیبی برای من و قذافی
از عمق تابستان تا بُستان های عقیم طرابلس
نقب است که می زنیم
بقیه با عقبه ی خاموش
پشت این صفحه که پسرم تمرین موسیقی است همدیگر راملاقات. . .
من از کودکی هایم با لیبی لبی شکافته سراغ دارم
از " آنتونی کوئین " که پدر بزرگم بود وقت وضوی با زنجیر
و وقتی که دست می کشید به موهای پسرم
و با صدای " احمد رسول زاده " می گفت : علی ی ی . . . علی ی ی . . .
لیبی برای من جلوی نانوایی طعمِ " ایرنه پاپاس " بود زیر چادر عربی
و نان برشته ای که از سیم خاردار می گزشت
و توی تفنگ بازی
من اولین ایرانی بودم که جلوی عراقیای کوچه پُشتی
زانویم را با طناب می بستم
تا بوی لیبی و سینما از لای موهای " مصطفا عقاد " فرار نکند
و در کلاس ریاضی
لیبی برای من لبی شکافته بود و سوزش بنا گوش
از سیلیِ " گِرازیانی " به گونه ی " اسماعیل "
که " عمر مختار " را از زیر رادیکال گریزانده بودم !
-خب ! . . . بسّه دیگه . . . شِرّو وِر نگو . . .
تعظیم بفرما !. . . این جا طرابلس . . . میدان سبز
خدات عمر طویل دهاد " معمر" !
سر صاف سیف الاسلام سلامت
که مرا از کابوس حمله ی ایتالیا به " کُفرا " رها کرد
بیضه ات مُطلّا سرهنگ !!
من هم اگر 13 لعبت جنگی چسبانده بودم به خودم (برای حفاظ البته!)
سالی 13 کودتا می کردم
خدا می داند چه کیفی دارد دیکتاتوری!
لیبی و همه ی موش های معتادش به فدایت سرهنگ!
الهی ذوب شوند در صدایت . . . بالرّوح . . . بالدّم . . . .
- این جا طویله نیست
هیچ کس حق گُه خوردن ندارد اِلا سیدی مُعمّر!
دیمُقراطی می خواهید؟
بروید کوچه پشتی زیر زمین های "باب العزیزیه"
شلوارتان را هم تا نیمه پائین بکشید! به نوبت . . . . !
اینجا ایران است امّا برگشته ام به خواب های دوبله به فارسیِ خودم
سکانس بعد را با هم پلک نزنیم :
عمر مختار- پدر بزرگم که معلم قرآن بود- از چارپایه بالا
(سیدی مُعمر! برو پائین. . . توی سوراخ. . . )
میلیون ها نَفَس به صفحه ی تلویزیون نزدیک
عرب و عجم
از طرابلس و قاهره و صفعا تا منامه و دمشق و طهران!
چشم به چارپایه!
طناب به گردن پدر بزرگ
تلخندِ عمرمختار به پسرم علی میان تماشائیان سوگوار
(سیدی مُعمر! موش ها همه جا را گرفته اند
سَرَت را از سوراخِ سِرت بلند نکنی هاا ا. . . )
لگدِ محکم به چارپایه. . . .
(آاا ه ه ) ِ چند صد میلیونی بیرون می پرد
علی، عینک پدر بزرگ را از جلوی چارپایه ی تلویزیون برمی دارد و می رود
( تمام!. . . سیدی مُعمر. . . کُشتندش. . . . راحت باش. . . )
صدایت از سوراخِ سِرت عصبانی بود
که تابستان طرابلس را تاریک و گرم کرد
لیبی برای تو چه بود سرهنگ؟
وقتی صدها هزار ایرنه پاپاس در خیابان ها
از مرگ موشِ گونه ات کل کشیدند!
کوچه پر از تابستان غریبی بود
که بهار با لهجه ی عربی از آن می گزشت
علی عینک می زند و از تمرین اش سرود سرازیر است
گوش تیز می کنم :
- به خویشان. . به دوستان. . . به یاران آشنا. . . .
از دهان پسرم "بهاران ِ" فارسی لای موهای جو گندمی ام می گزرد
شاید که :
" خجسته باااااااد "
سعید محمد حسنی
بهبهان - 28 مهر 90 (روز مرگ قذافی)
یکبار دیگر شعر فارسی حدود من است را با هم بخوانیم.. قلم شیوایتان را به نظاره نشسته ام ...
شب به نیلی بود
قافله های قافیه گم شدند در اتاق من روح به پرواز بود
که عبارت از عبارات می شدم
در خانه هیچ کس نبود
الا برگ های کاغذِ مست،
گلیمی خاموش از گلایه های رنگ پریده،
و تن که به هذیان بود.
چای پراز تاریخ تلخی اش
سرریز از استکان
کاغذ را تلخ کرد و کهنه تر
تکه ای از کاغذ ترکمانچای بود و چای بود و گلستان بود.
کاغذ تن ام بود که به زردی بود.
می توانستم کمی از جایم تکان بخورم
جبه ی قاجاری ام را تنگ به دور خودم بگیرم
و از قسمتی از تاریخ تن ام چشم بپوشم
هرچندقلم نمی خواست به کمرکش بچرخد و شاید
مهر بر دهان کاغذونام فیصله ای بود به اوهام
تنها یک نفس بلند می خواست و آب دهانی که از حلق بگذرانی
و بعد امضا بود و لبخند و چای گلستان و....... همین.
اما منم که عبارت از هنوزم!
کاغذ هایم را به حد گلیم
و اندازه ی تاریخی غصه را می پیمایم
در تاریخ تلخِ تن ام
دلخوش بودم که
خزر، خنده ی جغرافی ام بماند
-آبی متمایل به تلخی-
حالا لبِ بالای خنده ام رفته است
وخنده با نصفِ لب از گریه هم گندتر است!
ای تارخ چاقوی تلخ!
تاریخ انقضای خنده!
که هنوز از گوش کاغذ های من تکه می گیری
جغرافیای خنده گرامی ست،
فارسی حدود من است،
حدود کاغذ های من،
با مردمی که نامرئی اند به جغرافی
و قرارهایی که نامردی اند به تاریخ.
حتا برش های کیک زرد
و چای گلستان دیشلمه
حتا دریایی از گلوکز حتا
جغرافیای مرا شیرین نمی کند.
جغرافیای مرا،
زبان تلخ مرا،
و خنده های خزری ام را.
شور من ای خزر!
منشور من ای خزر که تلخی!
می خزم از کنار تو
با یاد شوری ات به تلخی می خندم
وبرمی گردم به برگ های کاغذ مست
وگلیم گلایه های تاریخی ام
جغرافیای گریه های فارسی ام.
کاغذ ها به زردی اند
وکلمات مست ریخته اند بر گلیم
ومن به عبادت عباراتم هنوز
شب به قرمزی است
گلیم می پیچم به خویش
و برمی خیزم...

شب به تمامي از ابتداي بامداد آغاز مي شود
آينه خفقان دارد
ودر اعماق ترسناك اش اين تويي :
با بيني بريده چشم بي پلك و گونه هاي كنده شده
كه دندان هاي شكسته ات را مسواك مي زني
بر ميزِمتروكِ صبحانه
نان داغ و ليوان چاي با اخبار بامدادي
كارد اول صبح را محكم فرو مي كني به تن ات
نان سرد و ليوان خون مي شود
آرام لاشه ات رابه دوش مي كشي به خيابان
اين روزها تنهاتونيستي
بچه ها همه همين جورند
ديگر تنهايي از آن كسي نيست
هرجاكه مي روي نزديك توست حضور ناپیداو گوش هاي بزرگ شان
وتوهي كارد به لاشه ات
اين روزها توي خيابان
چه بسيارند بچه ها با كاردهاي كندشان
كه لاشه هاشان را به دوش مي كشند
ودر انظار اجنه ي گمنام
جرات جرم دارند
تجمع لبخند مي كنند
لب به آشوب مي كشند.
اين روزها
پيشخوان دكه ها
پر از جاي خالي روزنامه هاي باطله است
تا بخواهيد اما
عكس هاي اَجّنه ستون آموزش سلاخي تحليل رمالي
تا بخواهيد اما
دروغ داغ دروغ مدوّر دروغ پلكاني
دروغ راست دروغ دراماتيك دروغ برابر اصل
و تو هي كارد ، كارد ، كارد
اينجا و هر كجا بچه ها همه همين جورند!
خسته،خونين و بي حلقوم
لاشه ات را به خانه بر مي گرداني
دل ات را درز مي گيري از كودكت
و حروف مسموم كتاب هايش را با بي چارگي و سكوت مي گذري
در تلويزيون اجنه ي زير نويس اجنه ي معصوم
شب هاي خبر خوش اعلامِ روزهاي رضايت مطلق
و توهي كارد به لاشه ي آويخته ي خودت
اين روزها
كسي دربسترش هم تنها نيست
بي پلك و ابرو مي خوابي
خواب هايت را روي ديوار زنده زنده پخش مي كنند.
وتوي خواب هم هي كارد به لاشه ات
پراز خون ازخواب برمي خيزي
ناگهان يك مشت جن كثيف با موهاي فراوان
از سوراخ هاي گوشي موبايل ت بيرون مي پرند
پيام هايت را جمله به جمله با آهنگي مسموم مي جوند
و با قرائت قهقهه و اداي شكلك مي گريزند
و شب به تمامي از ابتداي بامداد آغاز مي شود.
آغاز دهه ۹۰ را خسته خسته می رویم
فرصت نشد که به دوستان و عزیزان که پیام دادند و تبریک ، جوابی بفرستم
از همین جا خاک ادب می بوسم و عذر خواه. باشد که سبز و جوان بمانید به سال ها.
خواستم از تجربه های سوررئالیستی ام که در طول سالیان می نویسم و هرگز کسی آنها را نخوانده و ندیده ! چندتایی توی این پست بگذارم و بعد از خیرش گذشتم.
شاید کمی جرات می خولست ولی قول آن را می دهم قبل از چاپ توی این خراب شده چند تایی شان را تست کنم!
نمایشگاه کتاب نزدیک است، کتاب سوم ام به نام " فارسی حدود من است " توی دست چند ناشر در حال دست به دست (شاید هم پاتوپا ! ) شدن است. کور سویی از رسیدن کتاب به نمایشگاه ۹۰ دارم . اگر برسد بفوریت دوستان راخبر خواهم کرد. ببینید و ثوابی از این عزاداری به روح مولف برسد! دست به نقد - یک شعر از این مجموعه می رود به روی امواج ، به پیش دیدگان نکته سنج شما هر جا که باشید..شعر با دل و جان به عزیزم ،شاعر و انسان : محمد شمس لنگرودی تقدیم شده .باشد که بپذیرد..هرکس به سهم خود چاقوی نقدش را فرو کند به تن شعرم حرفی به من آموخته..حتا اگر دو حرف باشد : آخ ..
شاعر سیاه کوچولو
برای : محمد شمس لنگرودی
نفس حبس کنید!
تا بگویم ماهی شده ام چه ها که نکشید.
هی سر به شیشه بکوبم
و نفس ام قانع باشد
تا حدود آب شش هایم بالاتر نیاید
قلاب بیندازید
از لب های مرتفع ام کلمه بگیرید!
تا برخواسته از حلق ام
به شما لبخند بگویم و
هی سر به شیشه بکوبم
حالا باید حدود صبح شده باشد
من به اثنای زندگی بر نگشته ام
قصه ها به کم شدن ام خندیده اند
ماه از افق تلاقی کرده
تنگ بلور به مساحت یک اتاق و
هی سر به شیشه بکوبم
یک جاهایی از زندگی ام درد کند
خنده بروم از شیشه ی روبرو
گریه برگردم تا پایان اولین مردن ام
قائل به خنده های قلابی
با حسرت هوای پشت شیشه
هی سر به شیشه بکوبم
آوازم آتش گرفت
ما هم که نبودیم
باز مردم داشتند می خندیدند...
سکسکه توی آب
منِ سیاه کوچولو
با دلی که از شدت شیشه ، ماتِ مات
فکر می کردم به فردای سرخ شدن ام
و به مساحت سوزنده ی ماهی تابه
هی سر به شیشه بکوبم
یا توی تن اتاق
با سینه ای انباشته از جراحت
کلمه بالا بیاورم؟
منِ سیاه کوچولو
مغرور از گذشته ی بزرگ ام
از شدت زندگی
هی سر به شیشه بکوبم
و توی بی کرانه ی یک تنگ بلور
روزی صد بار خودم را به مردن بزنم
شاید شبی
قائل به گریه هایم شدید.
پیش گویی می کنم
حدود صبحی برخواسته از حلق ام می میرم
تا مرده ی واقعی ام بگوید به شما:
نفس رها کنید!
یادش بخیر
زندگی های خیالی ام...
" سرانجام همه ی راه ها به اندوه می انجامد"
مصاحبه کامل و مفصل سعید محمدحسنی با احمدرضا احمدی
(این مصاحبه پیش از این در فصل نامه نقطه به چاپ رسیده است )
یک عصر خنک بهاری . اردیبهشت 88 شاعر مرا پذیرفته بود در خلوتش و خودش در را باز کرد . مثل عکس های کتاب هایش . کمی پیرتر ولی زنده تر ... همان خانه ای که توی فیلم ناصر صفاریان هست . جا به جا ردپای نوشتن بود و همه عناصر شعرش دوربرش بودند .پنجره ، گل های شمعدانی که آن قدر توی شعرش گل داده اند ، کتاب ، میز ، فرفره هم بود همان که می گفت سکوت فرفره ها را می چرخاند.نقاشی آیدین آغداشلو،عکس های جوانی ، قرص های جور واجوری که باید سر ساعت بخورد ... رفته بودم برای دیدار نه برای مصاحبه . نه ضبط صوتی داشتم نه لیست سوال ... ولی میان حرف ها حس کردم شاید این حرف ها بدرد کسی بخورد . اجازه گرفتم و با گوشی موبایل حرف هایش را از میانه راه ضبط کردم ... بعد هم انگار کمی خوشش آمد و منت گذاشت برما و دعوت کرد حتمن پس فردا دوباره به دیدارش بروم ... همسرش هم فرهیخته و مهربان و سازگار با خوی جنوبی ها سزاوار و هم شأن احمد رضا احمدی ... وگاه وارد بحث ما می شد .
آنچه پیش روی شماست گپ و گفت صمیمانه است . جا به جا با نشانه های طنز معروف احمدرضا احمدی که توی شعرهایش نخواهید دید . نه مصاحبه است نه میزگرد . ترتیب و توالی هم ندارد ... احمدرضا دم به تله ی بحث تئوریک نداد که نداد... اصلن معتقد به تئوری نیست ... مثل شعرهایش بی پیرایه و ساده و انتظار دارد ما هم ساده باشیم با شعرش ... از سنت مصاحبه ها هم پیروی نکرده ام که تولد و مدرسه و کودکی و این جور سوالات ... بیوگرافی را می شود جاهای دیگر هم دید . تنها اگر بشود لیست کتابها و سال انتشار ضمیمه شود کمک کننده است و کافی ... احمد رضا جزو انگشت شمار باقی مانده های طلایی نسل دوم شعر ایران است . یادگاری از فروغ ، سهراب و همدوره ی شاملو ... که بماند و بنویسد ... تحفه سفر است ... پیشکش علاقمندان شعر...
به : کلمات مهربان،
به: احمدرضااحمدی
گریه نگاه رااَنبوه می کند
ای کاش سراسیمه شوند
لباس های سفید
واطمینان متروکی که مرا سپری کرده است.
رگه های گریه نگاه را انبوه
و کنایه ،کفش ها را جفت می کند.
بروی به راه های تشنه
و پاهای کولی ات آن قدر بمیرد
تا خلاصه شوی
به حدود کفش،
حالا برگشته ای به شقیقه هایت
تردید چشم های کسی رامعطر نمی کند
حافظه ناخن هایش را می جود
وآفتاب زل زده است
به چیزهای کهنه ای که دیگر به خنده اش نمی کشند.
باران دراستوا
اتفاق پامال شده ای است
مثل حضور من درخانه ام
بااندام هایی که تکه های تکراری من اند
روزهاپازل قدیمی خودشان راجورمی کنند برای مرگ
که انگار هیچ وقت مندرس نمی شود.
روز بر چیده است
شکیباوفراموش نشسته ام
با متن سزاواری که سر می کشم.
لب هایم می گویند
این مسیر تلخ بخار و فنجان
مارامدارا می دهد به هم
قناعت به آفتاب هم ندارم
گاهی که بایدیاانسان بود یا انسان.
دوردست هاپیاپی اند
چشم ها را باید بتکانم
بهانه ای تازه شاید
برای آسیمه
برای سرآسیمگی...
گفتگوی اختصاصی رویش(نشریه دانشکده مهندسی نفت اهواز) با دکتر سعید محمد حسنی (11/12/1388)
اگرچه میگویند سعید محمد حسنی متولد 1352 در شهرستان بهبهان است. اما تاریخ شعر ایران شاید او را زاییدهی دههی هفتاد بداند! در سال 1370 پس از قبولی در رشته ی داروسازی دانشگاه تهران ـ که دو ماه بعد از این رشته انصراف می دهد ـ به خدمت سربازی میرود. در سال 1372 در دانشگاه جندی شاپور اهواز، رشته ی پزشکی، مشغول به تحصیل میشود و در همان سال به مطالعهی جدی در مورد ادبیات و شعر امروز میپردازد، به خصوص بررسی آثار فروغ و شاملو و گرایش کامل به شعر سپید و ادبیات امروز .
سال 1374 پس ازآشنایی و دوستی با سید علی صالحی و نزدیکی به جریان شعر گفتار و ارتباط با شاعران آوانگارد خوزستان مانند کاظم کریمیان، هرمز علی پور، رضا بختیاری اصل، بهزاد خواجات، علی قنبری، امید حلالی و ... ، به جریان شعر دههی هفتاد میپیوندد و شعرها و مقالات متعددی را در نشریات مطرح کشور (دنیای سخن، آدینه، معیار، گوهران، پیام شمال، گیله وا، عصر پنج شنبه، نافه، خوانش، نامه و ...) به چاپ میرساند.
سعید محمد حسنی با چاپ اولین کتاب شعر در سال 1381 (که گزیده ای از شعر های سال 1374 تا 1379 او بود) به نام هِی شب میپرد توی حرفهایم (نشر صمد) و نیز چاپ دومین کتاب در سال 1384 (که گزیده ای از شعرهای سال 1380 تا 1383 وی میباشد) به نام ما برای اتفاق افتادیم (نشر فرهنگ ایلیا)، به فعالیتهای گسترده اش ادامه می دهد. کتاب دوم در بدو ورود به نمایشگاه کتاب در سال 85 به چاپ دوم میرسد!
در زمینهی موسیقی نیز به شکلی عمیق با ردیف موسیقی ایرانی آشنایی دارد و اجرای کنسرتهای متعدد موسیقی در استان خوزستان و نوشتن مقالات بسیار در زمینه ی موسیقی ایرانی از فعالیت های دیگر اوست. در تأتیر به سزای او در تمامی زمینه های دیگر هنر خوزستان، از تئاتر و سینما گرفته تا نقاشی و تصویرگری، هیچ گونه تردیدی نیست و آگاهی ژرف اندیشی او در مباحث تئوری ادبیات و هنر ما را بر آن داشت تا او را به رویش دعوت کنیم .
ـ به عقیده شما، عامل فراگیر بودن سورئالیسم و نفوذ در تمامی هنرها چه بوده؟ از شعر و ادبیات گرفته تا مجسمه سازی و تصویر پردازی...؛ حتی عناصر سورئالیستی را در زندگی روزمره انسان امروز میبینیم .
به گمان من فراگیری سورئالیسم بدین علت است که خود را در چارچوب تکنیک های پیش نهادی اش محصور نکرد و مدام این حقیقت را بازنمایی میکرد که سورئالیسم هدفی غایی به نام هنر ندارد بلکه بیشتر یک نگاه و اندیشه ی مبتنی بر تغییر جهان است. حال اگر هنری توانست گستردگی این نگاه نو را تاب آورد و باز نمایی کند قطعن مورد استفاده سورئالیستها نیز قرار خواهد گرفت. یک سورئالیست به گمان من الزامن یک هنرمند نیست. البته گاه مرز میان اندیشه ی سورئال و واقعیت هنری چنان مشوش و غیر شفاف است که تشخیص آن ناممکن است .
از طرف دیگر اشتراکات هنر نوین و جلوه های ذاتی سورئالیسم ، این است که خواه ناخواه دروازه های برج های استوار هنرها را به روی سپاه اندیشه ی سورئال باز خواهد کرد. فکرکردهاید برای یک هنرمند در هر ژانر و نوع کاری مفاهیمی چون: شگفتی، تخیلِ بدون مرز، رسیدن به سرچشمههای ضمیر ناخوداگاه، قدرت ویرانگری، سلطه ستیزی، بداهه پردازی، دگرگونی و .... چه اهمیتی دارند؟ آیا این ها که بر شمردم همان انگارههای اصلی سورئالیسم نیست؟ راز قضیه همین جا است. سورئالیسم چون سرچشمه ی زلالی است که هنرها چون آدم هایی هستند که غبار سالیان را به شفافی آن از تن خویش زدودهاند و شکل بهتر یا متفاوت از قبل را از خود نشان داده اند و حال آن که چشمهی سورئالیسم با آدمی که از چشمهی آب به صورتش زده است بسیار متفاوتاند!
ـ جالب است این سؤال را مطرح کنیم، با این که هم آثار سورئالیستی و هم آثار متافیزیکی و علمی ـ تخیلی، ریشه در تخیل و ضمیر ناخودآگاه انسان دارند، اما مخاطبان آثار سورئالیستی، خاص و مربوط به طیفی منحصر به طیفی مشخص میشوند ولی آثار علمی ـ تخیلی که به صورت حرفه ای توسط هنرمندان کار میشود، میان اذهان و زبانها جا باز میکند و در بین مخاطبان عمومی فراگیر میشود؟
آثار علمی ـ تخیلی در پی هیچ سنت شکنی و هنجارگریزی و فلسفه ی خاصی نیست. در حالی که سورئالیسم در همان بدوِ ایجاد به سلیقهی بخش اعظمی از جامعه خود تف کرد. ضربه زننده، شوک آور، شگفتی ساز و نابههنجار بود سورئالیسم. وابستگی زالو صفتانهی آثار علمی ـ تخیلی به علم محض و سانتی مانتالیسمِ خیال بافانه را، با تعلق خاطرِ انسانیِ سورئالیسم به احساس محض و تخیل خلاق بدون سانسور اشتباه نگیرید!
آن یکی در پی گیشه است و تیراژ، این یکی در پی تغییر نگاه آدمی به جهان و حتی تغییر جهان، آن یکی خیالبافی میکند، این دیگری تخیل خلاق دارد، آن یکی بر اساس قوانین کاملا فورموله شدهی علم قصد ارضای ذهن آدمی در برابر شکست از ناتوانیاش در جهان را دارد، این دیگری بر اساس تصادف و بداهه پردازی و اتفاق، سعی در رسیدن به دریاهای کشف ناشدهی ضمیر ناخودآگاه موجود خداگونه ای به نام انسان دارد. ان یکی تخدیر است، این دیگری خلصه است، آن دیگری بازی و سرگرمی است، این دیگری زندگی و تفکر و فرزانگی و جنون. قیاس تان معالفارق است. هیچ ارتباطی به همدیگر ندارند این دو مقوله!
مسلم است که مخاطبان متفاوتی خواهد داشت و کثرت مخاطبان در هنر حکم به برتری نخواهد داد. مثل این است که بگوییم قاشق غذاخوری و چاقوی جراحی هر دو فلزیاند و منشأ موادشان یکی است، چرا مردم از قاشق بیشتر استفاده می کنند تا چاقوی جراحی!! البته می بخشید اگر ناگزیر دست به قیاس بردم. خواستم بیان کنم که کجای قیاس شما ایراد دارد.
ـ حضور سورئالیسم در فرم بیشتر است یا محتوا؟ و این که سورئالیسم با وجود این که مکتبی قدیمی است، باز در میان تئوریهای هنری عصر جدید زنده مانده است؛ بیش تر به منظر فرمی این مکتب برمیگردد یا به درونمایه و محتوا؟
قطعن حضور سورئالیسم در هر هنری به محتوا بر میگردد. محتوا را هنرها از سورئالیسم گرفتهاند و شکل را خودشان پیشنهاد دادهاند. سورئالیسم در پی فرمول سازی و هدف سازی از تکنیک هایش نبوده است و در گذرهای زمانی از بستر های هنری، فرم ها و اشکال زاده شده اند. یک هنرمند ابتدا باید فلسفه سورئالیسم، نگاه سورئالیسم و هدف آن را خوب درک کند، سپس برای رسیدن به آن اهداف فرمهایی را برگزیند یا ابداع کند. شما بازگشت به ضمیر ناخودآگاه را باید بپذیرید و بعد تکنیکها و فرمهای رسیدن به آن را دنبال کنید. تکنیک ها و فرمهایی مثل تصادف، رؤیا، بداههپردازی و ... .
ـ با توجه به پیشینهی شما در موسیقی و تجارب هنری شما، شاید موقعیت خوبی برای این سؤال باشد: چگونه است سورئالیسم چالش کمتری را با هنر موسیقی دارد و آیا فکر می کنید این که هنر مند برجسته ای در موسیقی (منحصراً به سبک سورئال) ظهور نمیکند، به ماهیت موسیقی مربوط است(با توجه به این که موسیقی تمامی حس ها را در بر ندارد) و یا این که نوع مکتب و ویژگیهای تعریف شده برای سورئالیسم این گونه ایجاب میکند؟
در ابتدا باید تصحیح کنم که در زمینه ی موسیقی سورئال قبلاً ظهور کرده اند آهنگ سازان بزرگی مثل یانگ و جان کیج در این زمینه آثار زیادی تولید کرده اند .
ثانین به گمان من موسیقی چنان جلوهی بی بدیلی از سورئالیسم را نمایان میکند که از شدت وضوح نامعلوم است. حکایت آن که به دیدن جنگل برده بودنش بعد که برگشت گفتند چه دیدی؟ گفت: آنقدر درخت بود که جنگل را ندیدم!
ذات موسیقی بدون کلام آمیزه ای از تخیل، تصادف و بداهه پردازی در هنگام سرایش است هیچ هنری به اندازه موسیقی به ناخودآگاه آدمی متصل نیست. هیچ هنر به اندازه موسیقی قدرت چنگ انداختن به درون و نهان خانه جان آدمیان را ندارد. بسیارند که از شنیدن موسیقیهای خاص دستخوش عواطف خاص می شوند. کدام شعر و تابلوی نقاشی و مجسمهای را سراغ دارید که مخاطبش را در هنگام رویارویی به گریه انداخته باشد یا به رقص کشیده باشد یا به خواب رسانده باشد. موسیقی اتفاقن بارزترین جلوه ی سورئالیسم است. البته در هنگام سرایش و در لحظه اولیه خلق و به میزان تکرار و کپی برداری از بخش اعظمی از دستاورد های خویش باز میماند. در این میان موسیقی های بداهه بیشترین قرابت را با سورئالیسم دارند. اگر بخواهم نمونه بدهم زیاد است: جیپسی کینگ را شما وقتی میشنوید کلام را در نمییابید ولی موسیقی آن شما را به سرچشمه های ازلی انسانی شاید در زمان شکل پذیری اولین آواها رهنمون میشود. آوازهای فولکلوریک در تمام جهان بهترین مثال هایند. شما اگر آواز هورامی ِ کردها بشنوید بدون آنکه کلام اندیشه تان را محدود کند با درد و حزن و شگفتی و اصالت به شکل همزمان روبه رو میشوید. موسیقی سیاهان از عنصر تکرار شعف انگیز چنان پر است که ادراکاتی هم چون رهایی از قید علم و اخلاق و قانون بورژوازی (همان که سورئالیست ها میگفتند) نزدیکتان میکنند. سماع صوفیان خود بالاترین نمونهی تأثیر موسیقی در درک فضاهای خلسه و شگفتی و ناخودآگاه است. اگر گذرتان به خانقاه دراویش کردستان افتاده بود یا لااقل فیلم مستند ناصر تقوایی و احمد شاملو درباره ی دراویش را میدیدید دیگر این سؤال را به این شکل مطرح نمیکردید. جایی که یک انسان عادی صدها تیغ را میخورد یا زبانش را چاقو میزند و ذغال های برافروخته را قورت می دهد، آن هم تحت سیطره ی نوای دف و تکرار اذکار به شیوهی موسیقیایی، دیگر باید امثال آندره برتون، مارسل دوشان و سالوادور دالی بروند عروسک بازی و تجدید نظر سوررئالیستی .
ـ فکر میکنید چرا در ایران هیچ گاه شخصیتهای برجسته ای را که اساسن با دغدغه مکتبی کار کردن در عرصه هنر سر و کار داشته باشند، نمیبینیم؟ حالا با کمی تخفیف می توانیم بگوییم فلان شاعر یا فلان فیمساز در این سبک کار می کند یا آثارش را می توان جزء این جریان هنری دانست اما سورئالیسم از هر حیث این نزدیکی را با هنرمندان ایرانی نداشته است، چه به صورت این که هنرمندی عضو مکتب باشد و چه به این صورت که بتوان فردی را بدون فعالیت مکتبی منحصراً در زمرهی سورئالیستها قرار داد.
سؤال شما فقط در مورد سورئالیسم نیست که صدق میکند. بهتر است محدودش نکنید. علت مکتبی کار نکردن هم به گمان من یک حقیقت ژنده و تلخ است که باید اعتراف کنیم و آن اینکه ما خیلی دیر پا به جهان هنر امروز گذاردهایم! خیلی دیر. از آن کاروانها دیگر آتشی هم نمانده است!
در زمانی که به عنوان مثال سورئالیسم همانند یک ویروس مسری از فرانسه و آلمان و زوریخ و ایتالیا و دیگر کشورهای اروپایی تا آمریکای جنوبی و نیویورک وکشورهای کاراییب گسترش مییافت آن هم به فاصله چند ماه و چند سال، در کشور ما شاید کسی جز هدایت سواد فهمیدن روخوانی سورئالیسم از روزنامه را هم نداشت. در مصاحبهی دیگری هم گفتم که این نیما و هدایت و جمالزاده بودند که پنجرهای رو به ادبیات جهانی برای ایران و ایرانیان گشودند و ما هم فهمیدیم که آن طرف دیوار خبرهایی هست.
وقتی خبردار شدیم رئالیسم و ناتورالیسم و رمانتیسم و سمبلیسم و دادا و سورئالیسم و رئالیسمِ سوسیالیستی و هزارتا ایسم دیگر ظهور کرده بودند، کارشان را کرده بودند و افول هم کرده بودند و تبدیل به کتابهای قطور قفسه ی تاریخ هنر شده بودند. مکتب هنری در زمان پاسخ به پرسشها و چالشهای زمانه ی خود است که شکل میگیرد.
سورئالیسم برای زمان خودش بیشترین پاسخها و چالشها را آفرید. پس از سپری شدن، انگارهها رنگ می بازند. گرچه حضور دارند ولی فرموله و بیرونق و خالی از شگفتی میشوند. کدام مکتب؟ کدام نحله ی هنری در زمان حضور هنر و ادبیات نوین (که پس از مشروطه تازه تولد پیدا کرد) در زمان خودش به کشور ما رسیده است تا هنرمند و سینه زن خودش را پیدا کند؟ همین سورئالیسم که موضوع نشریهی شماست، در زمان حیات خود آندره برتون بارها و بارها تشییع جنازهاش کردند.
خاطرم هست دکتر براهنی در نقد آثار منوچهر آتشی جایی گفته است که آتشی یک رومانرئاسمبوسوررئالیست است!!! یعنی فی المثل تعریف داده که چه مشرب فکری گستردهای در هنر دارد که اگر این تعریف را پیش آقای رنه ولک خارجی بگذارند، حتمن خواهد گفت این آقای دکتر براهنی چه دشمنی با آقای منوچهر آتشی داشته است که چنین فحش ادبی نگارش کرده است!
بله. ما دیر رسیده ایم. نمی توانیم به شکل حزبی و مکتبی زیر بیرق هیچ مکتبی که ده ها سال از ظهور و افولاش گذشته است تا آخر بمانیم و سینه بزنیم. کمی سمبولیسم مینویسیم، گاهی فرمالیسم میشویم، زمانی ناتورالیست و بعد هم پست مدرن. دست آخر هم میشویم مثل اخوان و رسمن قصیده میگوییم!