تبليغاتX
میدان های مغناطیسی - دوباره هم سلام.


ما براي اتفاق افتاديم



سلام. روزهاي خستگي بود و كمي هم دلزدگي - فرصت نشد - كمي زندگي كنيم. پس از سفر به تهران و شركت در همايش سراسري شعر شاعران ايران در نمايشگاه فرصت به روز شدن نشد . نشديم . و حالا چند شعر - تنها دست اورد.

                                       مهربان مشكل

يادم به خير

اي خنده ي برگشته

از مسير شرم زده ي لب هايت

اي انبوه لب هايت

كه رديف مهربان دندان ها را در اغوش كرده اي

اي خطوط خواستني گونه هايت

اي باران كشيده ي مژه هايت

اي ابرو گرفته ي اشاره هاي شيرين ات

اي مهربان مشكل

اي اندوه اين همه دست نا يافتني ها

با من تا بستر كدام رويا خوش امده اي ؟

 

                                    كلمه در برابر مرگ

تشنه از سراغ گذشته

چشمي پر از لب خشكيده بياورم؟

افق نشسته باشد

و اشيا دست به دست هم

زندگي را مرده باشند

بعد كه جهان داشت از تن ما مي گذشت

به نسبت مرگ جوان مي شديم

و تقاضاي تن هم بوديم

سكوت زبان ما را مي خورد

مرگ در برابر مرگ

تو با تمام چشم ات متولد نگاه من شدي

و نا گهان زبان تو خنديد:

كلمه در برابر كلمه

كه افق برخاست

و چشم هاي تشنه شكستند

كه فرصت تماشا

وقتي زمين مي ايستد تا خستگي در كند

فرصت كلمه است

زبانم از شدت اشيا درد مي شود

كه از سراغ تقسيم متساوي جهان مي امديم

تن ات كجاي كلمات است؟

چشم ات كجا؟

به مرگ بگو بميرد

وقتي نگاه تو از چشم من كلمه مي ريزد.

 

 

 

( گاهي خودت هستي - و گاهي نيستي و گاهي كس ديگري دارد تو را نفس مي زند.گاهي پوستت براي خودت غريبه است .گاهي چشم هايت با نگاه ديگري مي بيند- گاهي شعر مي گويي - گاهي شعر مي شوي.):

                                    مي پوشم ات

 

افق خوابيده است

و من به سهولت دست هايم

نشسته ام كنار نبودن ات

و خنده ي مرگ ها از من بالا مي رود

جويدن مغز زير دندان هاي كلمات

ارواح حروف عريان ام كرده اند

پنا هي جز تو نبود

مي پوشم ات

بوي خنده ي تو مي ايد

چشم هايت را روي گونه هايم مي بينم

و با لبان ات به ترا نه ها مي ايم

با خوي گندم , با خواب ذائقه

با حس مضاعف پوست

با تن تو كنار خودم مي خوابم.

بيا دوستت بدارم

بيا نگاه ام كني و بخندم ات

بيا از كنارم بگذري و دورو برت باشم

من به همه ي كلمات گفته ام

تو داري به من دارم به تو مي روم

كه از من صداي بوي تو مي ايد

و نشسته هاي تو كنار من مي ايستد

به ليوان هاي مشترك چاي

به قند هاي حل شده در بوسه بگوييد

ياد من از شماست

و از كسي كه نبودنش چاي را هم تلخ مي كند

يادمان به خير

گاهي كه شانه اي براي گريه ي فردا مي شديم

فرداهاي نبودن هامان

بيا ديروز را فردا كنيم

ديروز همين امروز كنار تو باشم ها

اي لكنت من

از من زمان كمي مانده كه با تو زبان زبان مي كنم

و تو در من مي خندي

با گونه هاي رشيد و دندان هاي ولرم

به پوست من خوش امدي

اي نوازش موهاي تو روي خواب زانوي من

كه روي جاي خالي تو نشسته ام

كنار كلماتي كه از من بالا مي روند

و ما دلمان به حال مرگ مي خندد

يكي از همين روز هاست كه

افق ورم كرده است

من تو را پوشيده ام

و همه ي حروف دانسته اند

چه قدر پوستت دارم.

+ نوشته شده توسط سعيد محمدحسني در پنجشنبه 2 شهریور1385 و ساعت 12:30 |