از اين همه تو
به جاي اين همه مهربان نبودن
لب كم آوردهام
كه با من بخنديهايت
دست مرا تا مركز پيداي زمين
بدرقه باشي
چشم كم آوردهام
كه با تو ديده كنم
اين همه تو را
كه در من نَوَر ديدهاي
تن كم آوردهام
كه از تو كمي بيشتر بميرم
اين همه شب
كه با من روياييدهاي
كلمه كم آوردهام شايد
كه با تو جمله كنم
اين همه صفحه
كه با من كاغذيدهاي.
كجاترين جاي جهان
با فرش چشمهاي من است
كه تو را تكرار ميكند
اين بيهوا شدنها
با سلولهاي ترس خورده
من از نيامدنهاي تو بر ميگردم
از شكست نور در نيمهي پر ليوان
قلبات را در سينه پنهان شو
كه كجايي براي تپش پيدا نكردهام
جايي براي مرور روز در پيداي زمين
همين زمين كه زير پاي تو گم ميشود
با پراكندههاي خاطرات من
از كجا برميگردي
كه من زمين را نميشنوم ديگر
دارم روي فرش چشمهايم
دور دستها را تكرار ميكنم
و تازگيها هم
با خودم طرح دوستي ريختهام
توي نيمه خالي ليوان.

